حتماً کسانی که در صحنه بوده اند این لاتهای بی سرو پای خامنه ای را دیده اند که خود را به شکل مردم عادی جا زده و درشیراز یکی از جوانان باشرافت این میهن زخم خورده و در اشغال را نا جوانمردانه دستگیر کردند. یکی از این بی شرافتها ناگهان پایش را جلوی یکی از جوانان میگذارد و او را به زمین میزند تا بی وجدان دومی، به همراه موتور سوار با کاسکت اورا دستگیر کنند.
سهشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۱
شنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۱
نامه کوتاه سرگشاده به رهبرِ دهان گشاده!
آی مردک فرومایه، چه ناکسی تو بی خرد کم دست پست را آقا نامید؟
کدام هرزه باد قایق شکسته و پوسیدۀ دیدگاههای توناچیزِ بیچیز را به گمشدگان لب دریا تخفه کرد؟
با کدام شیر ناپاک خورده ای همبستر شد آن که تو را شیر داد تا سینه های بیشمار مادران ایران بدرد آوری؟
بی گمان سختت است فهم این جهان و زیبا زندگی، برای مرداری چو تو، که شتر جهالت از اعماق بیابانهای حجاز با صدها سال دیرکرد به این خاک پاک کشاند و دست کور روزگار کبوتر بخت سلطنت را واداشت تا خود را بروی عمامه ات راحت کرده و جهانی را ناراحت نماید.
مرمان را هم امیدی به دگرگونی چون تو فسیلی نیست.
این نه اندرز است، که پند آدمیان در گوش چو تو دراز گوشی شاهنامه خوانی را ماند در گوش آن حیوان باربر دور از جان تو نجیب و نه دشنام است که وجود کم وجودت خود دشنامیست نه حتی در خور پست ترین لاشخورهای این لشکر فرو پاشیده ات.
مردک دلقک نابجا، ای تلخ ترین طنز تاریخ ایران، این آخرین هشدار است!!!
شعله های آتشی که به جان ما افکند جور این سالهای سخت و سیاه حکومت جهل اسلامی، چنان بالا گرفته که لُنگ پوسیده تاقته شده از کفن مزدوران وحشت زده ات که به قامت بد قامتت باقی داری بزودی شعله ور خواهد شد.
دور نیست که ما تورا بر همان شتر جهالت اسلامی نشانده و با اندک جمع کوراندیشانت به نا کجا آباد روانه کنیم.
دور نیست که جنایتکاران بزدلت در کوچه و خیابان شناسایی شده و تک تک نابود گردند، آتش خشم در راه است و این بار، خرمن بی بار تو را نشانه رفته است.
نگاهی به تاریخ معاصر انداختن، حتی از سوی ابلهی چو تو نشان خواهد داد عمق فاجعه ای که در انتظار توست.
این سکوت پیش از توفان نیست، تو را گوش شنوا نیست. صدای تیز شدن خنجرها و بافتن طنابهای دار شماست. نعره ستمدیدگان آمادۀ خونخواهیست. شیهۀ اسبهای زین شده است و بوی بنزین و صابون و فتیله و کوهی از بطریهای در انتظار پرتاب.
این آخرین راهیست که این مردم فروشکسته از بیداد شما بیدادگرانِ هارِ هرزه پیش روی دارند. این آغاز جنگیست که بی شک نابودی شما را در پی خواهد داشت...
و طلوع آفتاب هستی بخش ایران در راهست....
سهشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۰
جمعه ۱۲ نوامبر ۲۰۱۰
سهشنبه ۱۱ مهٔ ۲۰۱۰
بیاییم از مخالف به اپوزیسیون (الترناتیو یا جایگزین) معتبر تبدیل شویم!
دوستان هر که با شب مخالف شد الزاماٌ از جنس روز نیست!
هر که با جلادی در افتاد الزاماٌ فرشته خوی نیست!
هر که با شاه مخالف بود الزاماٌ آزادیخواه نبود!
آن کسی اپوزیسیون دیکتاتوریست که آزادی خواه بوده و به دنبال برپایی دمکراسی باشد! دمکراسی در نهاد خویش در تضاد با دیکتاتوریست!
ما تنها زمانی میتوانیم به آینده ای متفاوت با آنچه تا کنون در ایران تجربه کرده ایم(دایره سیاه دیکتاتوری، شورش، هرج ومرج و دوباره دیکتاتوری) امیدوار باشیم، که به اپوزیسیون و الترناتیو دیکتاتوری تبدیل شویم.
حکومت فاشسیستی-اسلامی در ایران مخالف بسیار دارد، ولی آیا همگی خواهان برکناری این حکومت و برقراری دمکراسی هستند؟
نه هر که چهره برافروخت دلبري داند نه هر که آيِنه سازد سکندري داند
حافظ
جمعه ۱۹ مارس ۲۰۱۰
پیامی برای نظامیان ایرانزمین
سوگند خورده ای این خاک پاک را پاس بداری. با خون هم میهنان غیورت گلگونش مگردان. سوگند خورده ای از جان این مردمان, این آزادگان واین فرزندان ایرانزمین, تا جان بتن داری محافظت کنی و چه زیباست سوگندت. سوگند خورده ای پشت دشمن به خاک ذلت بمالی تا هرگز خیال شوم تجاوز به سرزمین نیاکانمان را در سر نپروراند. سوگندت را به یاد آر و خویش را بیگانه مپندار. آیین پهلوانی و جوانمردی تنها افسانه داستانهای شاهنامه نیست. این کیش در دل تو هست, در دلهای ما نیز. اگر چنین نبود نه تو بودی و نه ما ....
آیا نمیبینی پهلوانان میهن را که با دستانی تهی وگامهایی استوار در برابر زشتیها و کژیها ایستاده اند و چه دلیرانه وبی پروا در چشمان پلید مرگ خیره گشته اند؟ کدامین پاکدلی از دیدن این همه فداکاری و حماسه آفرینی هم میهنانش برقله های سربه افلاک کشیده غرور نمی ایستد که تو فرزند سوگند خورده این مرز و بوم چنین نکنی؟ به بلندیهای البرز سوگند که ما را در نبرد نا برابر گلبرگ و طوفان, تو تنها یاوری....
هرگز مپندار که گردان این سرای کهن, گرز افراسیاب در دست, از برای در هم شکستن لشگر نور پای در میدان نهاده اند.مگر آنهمه دلاورمردیهای خویشتن را از یاد برده ای؟ آنگاه که دیوخویان بر درگاه کاشانه ها مان زوزه کشان پای میکوبیدند و تو درفش کاویانی در کف, قامت برافراشتی و حماسه ماند وعشق ماند و امید....
اگر امروز ما هستیم که فریاد برآریم زنده باد میهن و مرده باد مردگی, اگر هنوز قطره اشکی به جاست تا بر مزار این شیردلان, که ندای آزادی اند و درخون تپیده, بیفشانیم و از پس این همه آتش و دود و فریاد, درخشش خورشید را بر فراز ستیغ دماوند چشم براه بمانیم, همگی در گرو ایستادن دیروز توست وآن جاودانه همسنگران که سپید روی و جامه گلگون رفتند. خون پاک سیاوشان را به فرمان کاخ نشینان ریختن, گردآفریدان را در دخمه های دهشتناک این دژخیمان در بند کردن, در کیش توای رستم دوران ندارد جایی.
مبادا تهیگاه سهرابان دریدن ودر جستجوی نوشدارو دویدن !
اگرامروز پای در رکاب رخش آزادمنشی ننهی و پنجه در پنجه دیوان سیه دل نیفکنی, این مرزپرگهر, که ازبیشمار تازیانه های ددمنشان نقشها بر گرده دارد و هنوز استوار و سربلند در برابر پلیدیها سینه سپر کرده, کنام پلنگان و شیران خواهد گشت...
پرسشهای بی انتها
در کورسوی نفس گیر ژولیده شمع
دیوار و سایه و اندیشه در نبرد
دستاری از تار و پود شب
آویخته همچنان
بر پشت هر آنچه روزنه خوانیش
سرد است
سرد
دست لحظه ها
بر گونه های پر تب انتظار
بر لبهای پرسشهای بی انتها....
اشتراک در:
پیامها (Atom)